قهوه تلخ واقعا تلخ
در کافه باز شد...
این را صدای زنگ بالای در می گفت.
پسری با دسته گل روبه روی دختر نشست.
از دور چه قدر عاشقانه به نظر می رسید.
_ تو این جا چی کار می کنی ... دسته گل برای چیه؟
_ نترس... برای ابراز عشق نیست... برای تبریکه... به پای هم پیر شید...
_ من..
_ چیزی میل دارید؟
شاید در دل خوشحال شد که پسرک نوجوان حرفش را قطع کرد
_دوتا قهوه...تلخ لطفا...
_بهتره توام دنبال یه دختر دیگه باشی...
_آره شاید اینطور بهتر باشه...
در کافه بسته شد...این را صدای زنگ بالای در می گفت.
و باز در کافه باز شد...
_چه گلهای قشنگی...
دختر با دستپاچگی گلهارا از روی میز برداشت و رو به پسر جوان کرد و گفت:
_اینهارا برای تو خریدم...
_از کجا میدونستی من عاشق قهوه تلخم....؟
این را صدای زنگ بالای در می گفت.
پسری با دسته گل روبه روی دختر نشست.
از دور چه قدر عاشقانه به نظر می رسید.
_ تو این جا چی کار می کنی ... دسته گل برای چیه؟
_ نترس... برای ابراز عشق نیست... برای تبریکه... به پای هم پیر شید...
_ من..
_ چیزی میل دارید؟
شاید در دل خوشحال شد که پسرک نوجوان حرفش را قطع کرد
_دوتا قهوه...تلخ لطفا...
_بهتره توام دنبال یه دختر دیگه باشی...
_آره شاید اینطور بهتر باشه...
در کافه بسته شد...این را صدای زنگ بالای در می گفت.
و باز در کافه باز شد...
_چه گلهای قشنگی...
دختر با دستپاچگی گلهارا از روی میز برداشت و رو به پسر جوان کرد و گفت:
_اینهارا برای تو خریدم...
_از کجا میدونستی من عاشق قهوه تلخم....؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۲۷ ساعت 9:45 توسط siamak&naser
|