همای...
ساغر و باده و بد بر سر دستم...به تو چه؟!
تو اگر گوشه ی محراب نشستی، صنمی گفت چرا؟!
من اگر گوشه ی میخانه نشستم...به تو چه؟!
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند !
تو که خشکی چه به من ،من که تر هستم...به تو چه؟!

عدالت
شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛
برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود.
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛
چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید.
شبی از آن رابی.
این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!
زندگی نامه استاد شجریان از زبان خودش
زندگی نامه استاد شجریان از زبان خودش
تولدم روز اول مهر ماه سال يکهزارو سيصد و نوزده خورشيدي در مشهد است، در خانواده اي که پدر بزرگم (علي اکبر) صداي بسيار رسايي داشته و به زيبايي آواز مي خوانده است. او از مالکين بزرگ مشهد بود و از خواندن در جمع پرهيز داشته ، گاه براي دوستان سرشناسي که به ديدارش مي آمده اند مي خوانده است. پدرم مهدي از صداي پر طنين و رسا برخوردار بود و در جواني آواز خواندن را شروع مي کند ولي خيلي زود در محيط بسته و سنتي به قرائت قرآن رو آورده و تا آخر عمر بر همان عقيده باقي ماند و آواز را رها کرد و در قرائت قرآن جايگاه خاصي در مشهد پيدا نمود و شاگردان زيادي براي تلاوت قرآن قرآن تربيت کردکه از جمله خود اينجانب است.
