خاطرات یک برقی.....
|
مهدي كريمي دانشآموخته كارشناسي برق است. سي و چند سال دارد و اين متن بريده روزنوشتههاي او از اولين شغل واقعي بعد از فارغالتحصيلي است. وقتي مجبور بوده به عنوان مهندس برق قدرت در سرما و گرما با وينچ و كابل و كارگر و مقره و مهندس ناظر و ولتاژهاي شش رقمي سرو كله بزند و زير سايه سنگين و بلند دكلها در حريم خطوط فشار قوي، روزگار بگذراند.
وقتي تلفن درست خط نميدهد نبايد فرياد زد. ايستادن زياد در گرما و زير آفتاب آدم را عصبي ميكند .تلفن به زور خط ميداد و بلند حرف ميزدم. عصباني هم كه بودم و ناچار بايد بلند حرف ميزدم، تشديد شد و اينطوري شد كه هوار زدم "مگه ما مسخره توييم؟" دعوايمان شد. داد زد "اصلا نميآم ." گفتم: "به درك ! ديگه هم نيا!" از صبح در گرما و زير آفتاب سركارمان گذاشته بود كه تو راهم، نيم ساعت ديگه، يك ساعت ديگه ، ماشين خراب شده. شوخي كردم، الان تازه راه ميافتم. سر سيمها، بالاي دكل خط 230 كيلو ولت بود. يك نفر ماهر كه از ارتفاع و برق فشار قوي نميترسيد بايد ميآوردشان پايين تا ما فيبرهاي نوري را به هم جوش بدهيم و بعد جوينت باكس را بالا ميبرد و نصب ميكرد و آن يكنفر هم قهر كرده بود و به عنوان عاليرتبهترين مقام حاضر در آن بيابان گفته بودم: "به درك !"گاهي نبايد تا ده شمرد. عصباني بودم و اگر تا ده شمرده بودم حتما يك تصميم جوجهاي ميگرفتم. حتي يادم رفت كمربند ايمني ببندم. براي اولينبار رفتم بالا. دو رشته اول زياد بالا نبود. وقتي رسيدم ديدم انبر دست هم نياوردهام. به زحمت سيمها را آزاد كردم و دادم پايين براي سومي بايد بالاتر ميرفتم، خيلي بالاتر. به مقرهها نزديك شده بودم و صداي وزوز سيمها بلندتر شده بود. خودشان آن بالا حتي ميرقصند! حريم خط 230 كيلو ولت يك چيزي حدود دو متر و نيم است. طول مقرهها جوري است كه در بار عادي خط، براي آدم روي دكل اين حريم رعايت ميشود اما خطرناك است. موهاي دست آدم سيخ ميشود و آن يكي دو دندان پوسيدهاي كه پنهان شدهاند تير ميكشند .مكافات شد. ناشي بودم و حلقه سيم گره خورد. اين اتفاق روي زمين هم مصيبت است، چه برسد به آن بالا و در آن وضع. بايد نبشي به نبشي پايين ميرفتم و آزادش ميكردم. بايد مواظب ميبودم كه رها نشود و آن تارهاي نازك شيشه نشكند. هوا داغ بود. من هم اين كاره نبودم .يكي دوبار خواستم منصرف شوم. همكارم هم كه يك بند از پايين داد ميزد "ولش كن! كار من و تو نيست" نبود . مشكل فقط آن مردك بود كه اگر ميفهميد نتوانستهام حتي سيمها را پايين بياورم و در آن وضع گره خورده رهايشان كردهام، داستانها ميساخت و ته مانده احترام ظاهريام را بر باد ميداد. مطمئن بودم شنبه بزرگواري و فرهنگم را كنار ميگذارم و در دفتر مديرعامل به سزاي اعمال ننگينش ميرسانمش و اخراجش ميكنم. نيم ساعتي آن بالا بودم تا بالاخره گره سيم را باز كردم و دادمش پايين .وقتي رسيدم زمين، كس ديگري بودم، غرور و شكوه پيروزي! از تشنگي هلاك بودم. از بس تند نفس كشيده بودم سينهام جلو آمده بود. دستهايم سياه و زخمي بود و لباسم كثيف. برايم آب آوردند. آب خوردم و سيگاري روشن كردم. اين باشكوهترين سيگار عمرم بود (بعدش سرطان ريه گرفتم و سالها شيمي درماني شدم و حالا به توصيه پزشكان پسته ميخورم ).شانس آوردم. تا كار فيبر نوري تمام شود، پشيمان شد و آمد. محل نگذاشتم. رفت كارش را تمام كرد و آمد. هپياند! كارش كه تمام شد خودش آمد طرفم. هنوز عصباني بودم ولي در آن جمع كوچك، ما دو نفر تنها كساني بوديم كه جرات داشتيم روي دكل برقدار كار كنيم. دو تا پسته در آورد و تعارف كرد. پستهها را آتش زديم. به روي خودمان نياورديم كه چقدر سرهم داد زدهايم، هيچ .
كنار وينچ ايستاده بودم كه تلفن زنگ زد و صدايي كه مرتب قطع و وصل ميشد گفت: "بسه! سيم زيادي رفته. خاموش كنيد." گفتم خاموش كنند. بيسيم جواب نميداد. كمي بعد دوباره زنگ زدند كه فورا بروم آن طرف خط. نيم ساعتي طول كشيد تا برسم .توضيح مشكل به وجود آمده كمي سخت است. ما روي يك خط 400 كيلو ولت فيبر نوري نصب ميكرديم. طول سيم هر قرقره هم تقريبا همان متراژ قطعه مورد نظر بود. يك دستگاه كشنده (وينچ) پنج كيلومتر پايينتر سيم را ميكشيد و يك دستگاه ترمز در طرف قرقره كشش سيم را در زمان عمليات سيمكشي حفظ ميكرد تا مثلا سيم روي زمين كشيده نشود. كارگر دستگاه ترمز با كارگر دستگاه كشنده با بيسيم با هم در ارتباط بودند تا به موقع كار را متوقف كنند. طرف يادش رفته بود بيسيمش را شارژ كند و اواخر كار ارتباطش با وينچ قطع شده بود. تلفن همراه هم وسط بيابان خط نداده بود و بالاخره وقتي خط داده بود كه كار از كار گذشته بود و سيم زيادي رفته بود .ساعت پنج عصر بود. يك ساعت قبل بايد كار ما تمام و خط برقدار ميشد . براي بيبرق كردن يك خط 400 كيلو ولت بايد مدتها مكاتبه كرد. طبيعتا قوانين سختي هم براي به موقع برقدار شدن اين خطوط گذاشته شده تا پيش از رسيدن به ساعات اوج مصرف دوباره وارد مدار شده باشند. اين چيزها باعث ميشوند كه مجوز خاموشي خطوط فشار قوي پراسترس باشد .زنگ زدند كه زودتر براي لغو مجوز خاموشي به پست برق بروم. ساعت پنج بود و كار ما تازه گره خورده بود. بايد سيم را برعكس ميكشيدم. با چي؟ جرثقيل پايين تپه بود. به سختي بالا آمد تا برسيم به مشكل بعدي. جرثقيل نميتوانست در جهتي كه لازم داشتيم حركت كند، چون آن طرف صخره بود. اينجا بود كه همه با هم دعوايشان شد! هر كسي با داد و فرياد ديگري را مقصر ميدانست و من هم گيج و منگ با بيسيم انواع بهانههاي مختلف را رديف ميكردم .شخصيت آدمها را در مشكلات بايد ديد. بيسرو صدا يك قرقره برداشت و رفت بالا روي دكل بست. ما هنوز دعوا ميكرديم كه آمد پايين و يك قرقره ديگر هم پايين دكل بست. من هنوز داشتم براي سر شيفت پست برق بهانههاي واهي درست ميكردم كه سيم را انداخت روي قرقرهها و بست پشت جرثقيل و گفت حالا بكش. اسمش اين است: تغيير جهت نيرو با استفاده از قرقره! دست كم من به عنوان سرپرست كارگاه تمام اين چيزها را در فيزيك دبيرستان خوانده بودم. بعد از آن هم چند بار ديدم كه چقدر در مواقع بحراني آدم مسلط و كم حرف و موثري است .خط با يكي دو ساعت تاخير برقدار شد. كار ما هم بعد از يكي، دو هفته تمام شد. معمولا پس از آخرين قسمت كار، پاي آخرين دكل گوسفندي ميكشتند و همان جا اجاقي و آتشي درست ميكردند و جشن كوچكي ميگرفتند. خندان و خوشحال دور آتش نشسته بوديم و ظاهرا همه مثل هم بوديم .
عباس و يوسف اين بهار 26 ساله ميشوند. عباس 20 روز بزرگتر است و رئيس. همشهرياند و اهل مازندران هر كدام صميميترين دوست ديگري است. به هم ميگويند پسر خاله. ورزيده و كشيدهاند .همه جور سابقه كار مفيدي دارند. از مونتاژ دكل تا سيمكشي خطوط بين شهري و كارهاي تعميراتي روي خط گرم. دكلروهاي درجه يكياند. كارهايشان گاهي عجيب است و بيشتر به آكروباتبازي ميماند. ده نفر مثل اين دو ميتوانند يك پادگان را خلع سلاح كنند. قوي و باهوشند، به خصوص عباس. هر جا كه او و يوسف باشند خيالم راحت است كه مشكلي پيش نميآيد .عباس براي خودش نقشه راه دارد و در هر فرصتي كه كنار آتش دور هم باشيم تكرارش ميكند. يوسف ميخواهد پولي جمع كند و خانه بسازد و عباس ميخواهد تويوتا لندكروز بخرد. ميگويد تا تويوتا نداشته باشد نميتواند براي خودش پيمانكار شود .اگر تويوتا را بخرد و كمي هم ابزار و وسيله جور كند و خودش را نشان دهد ميتواند به جاي كارگري پيمانكاري كند. مصمم است روزي خودش پيمانكار شود .پسري است با موهاي مجعد قهوهاي و لبي پرخنده و چشمي درخشان و سري پر آرزو .از مهندس پرسيدم براي تاسوعا و عاشورا هم خاموشي بگيرم؟ گفت نميدانم، از خودشان بپرس .قبلا شنيده بودم كارگرهاي خطوط فشار قوي اكثرا يا لرند يا گلوگاهي. گروه ما از هر دو طايفه دارد. رئيسشان لر است و باقر نام. ناظر پروژه يك بار توي گوشم خنديده بود كه "شبيه دالتونها نيستند؟" نميدانستم چه مرگم است. به باقر گفتم براي تاسوعا و عاشورا هم خاموشي داريم. مكثي كرد و گفت باشه، تاسوعا تا ظهر كار ميكنيم.... . عملا تاسوعا را هم مثل بقيه روزها تا آخر وقت كار كرديم. بيدردسر هم نبود. وينچ تا سه ساعت روشن نشد وسط بيابان، آن هم روز تاسوعا مكانيك كجا بود؟ زيرش آتش روشن كرديم كه گرم شود. نزديك بود آتش بگيرد. روي باتري آب جوش ريختيم. يك باتري ديگر هم با باتري خودش سري كرديم، كمي هم بنزين توي هواكشش ريختيم و هر كلكي را كه هر كس بلد بود، سرش درآورديم. بالاي تپه دودكنان به اين فكر ميكردم كه اگر هنوز اسبها بخار نشده بودند، ما الان به جاي ناز كردن اين موتورِ خدا اسبِ بخاري، داشتيم 40-30 تا اسب زبان بسته را بيرحمانه شلاق ميزديم. بعد هم كابل كوتاه آمد، يعني مصيبت. بعدش دو، سه ساعت هوانيروز اجازه ورود به محدودهاش را نداد. بيسيم ها را هم درست شارژ نكرده بودند و از كار افتادند ... و روي همه اينها، لر و گلوگاهي بود كه يك بند غر ميزد كه امروز روز كار نيست .به باقر گفتم براي تاسوعا و عاشورا هم خاموشي داريم. مكثي كرد و گفت باشه، تاسوعا تا ظهر كار ميكنيم ... ولي عاشورا نه، يعني بگو ميليارد، ميگم نه .نميدانم چه مرگم بود، زده بود به سرم .
توابع ماشين حسابم را نگاه ميكردم: تانژانت، سينوس، توان، لگاريتم، معكوس، مبناها و ....ديدم الان مدتهاست فقط از چهار عمل اصلياش استفاده كردهام. اعدادي را جمع زدهام: دستمزد كارگري يا محاسبه قيمت نهايي مناقصهاي يا فاكتورهاي حمل و .... اعدادي را كسر كردهام كه مثلا باقيمانده تنخواهم را بدانم يا ضرب كردهام كه مثلا محيط قرقره ترمزي را پيدا كنم يا تقسيم كردهام كه مثلا پيشرفت كاري را بدانم. خلاصه اينكه مدتهاست فقط از چهار عمل اصلياش استفاده كردهام .اسمش را گذاشتم: زندگي با اعمال اصلي !
ظهر راه افتادم طرف خط 400 كيلوولت. ماشين را كنار دكل 136 نگه داشتم و رفتم بالا. به نظرم آمده بود كه جوينت ايراد دارد و نداشت. مهدي هم بود و توي ماشين چرت ميزد .موقع برگشتن هر دو پايم از دكل رها شد. مشكلي نبود. دستم محكم به يك نبشي چفت شده بود. چند ثانيه هم بيشتر طول نكشيد كه پاهايم را توي هوا تاب بدهم و پشت سرم يك نبشي پيدا كنم و خودم را بكشم تو .هرچه فكر ميكنم ميبينم آن موقع نترسيدم. سهل است، هيچ حسي از وضعيت غيرعادي و مخاطرهآميز نداشتم. انگار كه از يك ميله بارفيكس آويزانم و همهاش نيم متر بالاي زمين. دستهايم آن قدر محكم و مطمئن بودند كه تعجب ميكنم، من چنين آدمي نبودم .هي ماجرا را مرور ميكنم. وقتي پايم رها شد، هر دو دستم خيلي آرام و غافل نبشي را گرفته بودند. انگار خودشان براي خودشان تصميم گرفتند، محكم و بيدرنگ. انگار اصلا دستهاي من نبودند انگار در جا به تمام تنم گفتند: بيخيال همه چي روبهراه است .از آن چند ثانيه خودم سر در نميآورم .
گاهي ميبينم آن بالا بالاي دكلها پرندهاي لانه ساخته. امروز يكي از اين لانهها را از نزديك وارسي كردم. لانه را از بوتههاي خار ساخته بود و توي لانه را با پشم گوسفند پوشانده بود. نرم و تميز و كروي. پرندهاش كجاست؟ لابد به خاطر سكونت در حريم درجه يك خط 400 كيلو ولت سرطاني چيزي گرفته. سرم را پايين بردم و منظره را از ديد ساكن احتمالي لانه ديدم. جادهاي را ميديده و دشتي و كوهي و تپهاي و دود زرد كارخانه مهماتسازي و ... ميتوانسته با خودش بگويد: امروز همه ملك جهان زير پر ماست لابد .
پسري در گروه بود كه بقيه نميگذاشتند از دكل بالا برود. يك بار پيش آمد نفري كه بالا رفته بود، دست تنها بود. كس ديگري نبود. گفتم: برو كمكش. هنوز سه چهار متر نرفته ديدم آنكه بالاست داد و فرياد ميكند كه نه. نميخواد! نيا بالا .پدرش از دكل پرت شده و مرده. مادرش بقيه را قسم داده بود كه نگذارند پسر از دكل بالا برود .گفتم: "يا از اين كار برو سر يه كار ديگه يا حرف مامانت و بقيه رو گوش نكن!" نمي دانم او كارش را عوض كرد يا نه ولي من كردم!
كارفرماي ما عطف به دستور صادره از تهران، به تهران نامه نوشته بود كه انشعاب فلان جا را حتما تا پايان سال تمام ميكند. مشكل اول اين بود كه فكر ميكرد بايد واقعا همين كار را هم بكند. مشكلات ديگري هم بود .مثلا يك هفته بيشتر تا پايان سال نمانده بود. بخشي از اين انشعاب بايد از روي تيرهاي سيماني عبور ميكرد، آن هم در جايي كه مردمش از مدتها قبل در اعتراض به خطوط 230 كيلو ولت نزديك خانههايشان، جلوي نصب تيرهاي سيماني را گرفته بودند و حتي در دعواي مختصري كه پيش آمد شيشه جرثقيل را شكسته بودند .يكشنبه فهرست تجهيزات و مواد مصرفي آماده شد. دوشنبه تهران بودم و اجناس را از گمرك ترخيص كردم. اگر مجبورم كنند توضيح بدهم چطور به سرعت مشكل گمرك را حل كرديم بايد حتما وكيل داشته باشم. همزمان نمايندههاي حقوقي و چند سرباز نيروي انتظامي مردم را قانع كردند كه شيشه ماشينهاي ما را نشكنند و بهشان قول دادند در كوچههايشان چراغ نصب كنند. مفاد عهدنامه عجيب بود چون آن وقتي كه ما را تهديد ميكردند، ميگفتند سرطان و سردرد و سقط جنين و چند چيز مهلك ديگر گرفتهاند و حرفي از تاريكي كوچهها نبود. سهشنبه كار با سه گروه شروع شد .شايد استرس معمول روزهاي آخر اسفند بود كه از روز اول همه خروس جنگي شده بودند و به هم ميپريدند. ناظر از بابت هزار چيز ناراضي بود و مرعوبش شده بودم. يكي با تجربهتر بود. پاتك زد كه اصلا فلان جدول كو؟ آرام شد، چون نداشت. همه چيز به هم ريخته بود. دو گروه شركت ما نه هماهنگ بودند و نه مرا تحويل ميگرفتند. رئيس خودش آمد. نيم ساعت بعد هم پژوي مديرعامل گوشه ميدان جنگ پارك كرد. ناظر هم هنوز جدول مربوط به اتصال فيبرها را نداشت و قرار بود برايش فاكس كنند .يك خط 20 كيلوولت بايد بيبرق ميشد و شركت توزيع برق حاضر نميشد نزديك عيد برق را قطع كند .مديرعامل عصباني شد و گفت اصلا بماند براي بعد از عيد. كمي پيش از آن باران هم شروع شده بود. بازوي جرثقيل باشوق شروع به جمع كردن وسايل كرد و زود همه چيز بار ماشينها شد و همه خندان و سرحال آماده رفتن به سر خانه زندگي و تهيه سوروسات شب عيد شدند .تلفنها نگذاشتند. تلفن بعد از تلفن .... شارژ موبايلها يكي بعد از ديگري تمام ميشد، قول و وعده وعيد، قيمتها بالا ميرفت. هم شب عيد بود، هم پاي تهران وسط بود و همان مشكل كه طرف فكر ميكرد در تهران حتما به اين موضوع خيلي حساسند .خط 20 كيلوولت قطع شد و برق منطقه رفت و كار ادامه پيدا كرد و همه دلخور شدند. از جمله خانم آرايشگري كه بابت مشترهاي نيمهكارهاش خيلي ناراحت بود و خواهش ميكرد كار ما يكي، دو ساعت ديگر شروع شود. ظاهرا در آرايشگاههاي زنانه به موهايشان برق وصل ميكنند. از پنجشنبه كمكم اعتراض گروه شروع شد. لرها ميخواستند بروند خرمآباد و شيراز. گلوگاهيها بايد ميرفتند شمال. رانندهها هنوز خريد شب عيدشان را نكرده بودند. حتي مهندس ناظر هم كم آورده بود و ميخواست تا دير نشده برود سوغاتي بخرد و برگردد تهران. دم عيد آدمها زودتر دلتنگي ميكنند. كارگرها حتي به آچار فرانسه و خانوادهاش هم فحش ميدادند . فحش دادنشان بيشتر يك تخليه رواني بود كه طبيعتا جزء صنايع سبز نيست اما بالاخره واقعيتي است در نوع خودش .جمعه آخر سال بود بيشتر از نصف گروه با اجازه و بياجازه رفته بودند و بقيه هم خسته و كوفته. در چند روز گذشته فرصت يك ناهار راحت هم نداشتند .كار باز هم گره خورد. ناظر هم كه قانونا نبايد دست به سياه و سفيد بزند دست به آچار شده بود كه شايد نيم ساعت زودتر كلك ماجرا كنده شود. همه گلآلوده و خيس و بدبخت بوديم وقتي سمندي ايستاد و نماينده كارفرما پياده شد. ديده يودمش. پسر خوبي بود و هم سن و سال خودم، اما در آن وقت شايد چون دانشگاه آزادي بود و چتري روي سرش گرفته بود و به نظر خيلي سرحال و شاداب ميآمد، وسوسه شدم يك نبشي يك متري را بكوبم توي سرش. يكي از بچهها تشرش زد كه از تو دست و پا برو كنار! محجوبانه رفت كنار .انگار ديد من ملايمترم. رو كرد به من كه آمده ببيند تو كارگاه چه خبر است. گفتم: "يه كم خيس شده !"يك ساعتي براي خودش روي اعصاب گروه خراميد آخر سر گفت بايد برود. ميتوانست همين را بگويد و برود اما قبل از رفتن سرش را آورد نزديك و آرام گفت: "شرمنده كه زود ميرم! امروز قرار خواستگاري دارم" به نظرم آمد كمي نيازمند دلگرمي است. چارهاي نبود، مساله حقوق بشر بود. به طور رسمي و با آرزوي موفقيت بدرقهاش كردم. عصر راننده را مرخص كردم. داشت ديوانهام ميكرد كه "تو مجردي و نميفهمي من الان چقدر كار دارم ".دو نفر ديگر هم بدون اينكه نظر مرا بپرسند گذاشتند و رفتند به سوي رستگاري هفتسين. نيم ساعت يك بار، يكي از رئيسها زنگ ميزد كه از پيشرفت كار بداند. نيمهشب كار تمام شد، خط را تست كرديم و خيال همه راحت شد. از آن گروهان چند روز پيش چهار نفر مانده بودند. براي مهندس ناظر ماشين پيدا كرديم كه راهي تهران شود. سو.غاتي نخريد، سهل است، حتي لباسهايش را هم عوض نكرد و همين قدر كه دست و صورتش را شست خيلي هم خوشحال بود. دم رفتن گفت: "يه سيگار بده!" نداشتم، آن يكي هم تمام كرده بود، نگهبان هم كه كلا پاك بود. رفت وسط محوطه .دستهايش را باز كرد و زد زير آواز "گل اومد بي وفايي يادم اومد ..."از نيمه شب گذشته بود. اسفند تمام شده بود. اولين لحظات فروردين بود. باران تازه بند آمده بود و بوي چمن و سنبل همه جا را برداشته بود. عطر هوا بود يا بوي باران يا رخوت اتمام كار يا صميمت و دوستي ايجاد شده يا انتظار تحويل سال يا هر چه كه بود. بس كه مست بوديم عجله نداشتيم . |